Mittwoch, 11. August 2010
Siddhārtha
خیلی سال پیش به این نظر رسیده بودم که در زندگی هر انسان بیشتر درد و رنج وجود دارد تا شادی و لحضات خوش حالی! وقتی فکر میکردم ، بخودم میگفتم: راستش این همه عذاب و درد ، به نسبت هم که نگاه کنیم ، اصلا به ان تک لحظهای بنظرمان با حال نمی ارزد! زمان گذشت
چندی پیش وقتی که درباره دین بودا می خواندم ، خیلی تعجب کردم! اساس عقاید بودا بر چهار اصل تکیه دارد
اول - زندگی یعنی درد و رنج بردن
دوم - این رنج بردن نتیجه: ۱) عمال نادرست ، ناشی از فکر کردن اشتباه و ۲) احساسات انسانی مثل آرزو ، نفرت ، حسد ، اشتياق به مقام/قدرت/سروت ، شهوت ، ولع ، طمع و ... است
سوم - بر طرف کردن عوامل رنج به معنای نجات یافتن از درد و رنج میباشد
چهارم - میانه روی در همه چیزها ، از طریق تلاش به انجام هشت نکته ، راه تکامل است
درک صحیح ، تفکر صحیح ، صحبت صحیح ، فعالیت صحیح ، امرار معاش صحیح ، تلاش صحیح ، اندیشه صحیح ، تمرکز صحیح
به همین راحتی
چندی پیش وقتی که درباره دین بودا می خواندم ، خیلی تعجب کردم! اساس عقاید بودا بر چهار اصل تکیه دارد
اول - زندگی یعنی درد و رنج بردن
دوم - این رنج بردن نتیجه: ۱) عمال نادرست ، ناشی از فکر کردن اشتباه و ۲) احساسات انسانی مثل آرزو ، نفرت ، حسد ، اشتياق به مقام/قدرت/سروت ، شهوت ، ولع ، طمع و ... است
سوم - بر طرف کردن عوامل رنج به معنای نجات یافتن از درد و رنج میباشد
چهارم - میانه روی در همه چیزها ، از طریق تلاش به انجام هشت نکته ، راه تکامل است
درک صحیح ، تفکر صحیح ، صحبت صحیح ، فعالیت صحیح ، امرار معاش صحیح ، تلاش صحیح ، اندیشه صحیح ، تمرکز صحیح
به همین راحتی
!!
1. Wahrheit des Leids
Leben bedeutet Leiden. Während unseres Lebens haben wir unweigerlich sowohl physische Leiden wie Schmerz, Krankheit, Verletzungen, Erschöpfung, Hunger usw. zu erdulden, als auch psychische Leiden wie beispielsweise Trauer, Angst, Frustration, Verzweiflung oder Enttäuschung.

2. Ursprung des Leidens
Die Ursachen allen Leids sind auf negatives Karma und Kleschas zurückzuführen. Karma: Jede Handlung und jeder Gedanke hat seine Wirkung. Das heißt: Alles was wir denken oder machen, kommt in diesem Leben unausweichlich wieder auf uns zurück. Jeder Gedanke und jede Handlung erzeugt gutes oder schlechtes Karma. Dies entspricht dem Prinzip von Ursache und Wirkung, Aktion und Reaktion.
Kleschas sind die Verblendungen des Geistes und die eigentlichen tiefsten Wurzel unseres Leides. Dies sind Zustände des Geistes wie Begierde, Hass, Stolz, Eifersucht und Geiz. Die Wurzeln dieser sind Egoismus und Unerkenntnis.
3. Beseitigung des Leidens
Beseitigt man die Ursachen für das Leid, beseitigt man automatisch das Leid selbst. Die Ursache für Glück ist folglich positives Karma und keine Kleschas.
4. Der mittlere Weg
Dieser Weg, der zur Beendigung des Leidens führt, ist ein sukzessiver Prozess der Selbstverwirklichung. Er wird Mittlere Weg genannt, da er zwischen einem Leben aus Verlangen und Materialismus und einem Leben aus Entbehrung und Peinigung von Körper und Geist verläuft. Der Edle Achtfache Pfad ist die praktische Durchsetzungsmethode des Buddhismus, durch die die Überwindung allen Leids möglich sei, und um anschliessend ins Nirvana zu gelangen, das letztendliche Ziel jedes Buddhisten.
- Rechte Erkenntnis. Dazu gehört die Erkenntnis und Akzeptanz.
- Rechte Gesinnung bedeutet, indem man nicht hasst und allen Lebewesen gegenüber Wohlwollen praktiziert.
- Rechte Rede meidet Lüge, Verleumdung, Schimpfen, unnützes Gerede und Klatsch und regt andere zu heilsamem Tun an.
- Rechtes Handeln vermeidet Handlungen, welche schlechtes Karma erzeugen. Wie beispielsweise töten, stehlen, Ehebruch etc.
- Rechter Lebenserwerb bedeutet, keinen Beruf auszuüben, der anderen Lebewesen schadet. Wie beispielsweise Metzger, Fischer, Soldat, Waffenhändler und Tierhändler.
- Rechtes Streben meint Begierde, Hass, Zorn, Ablehnung etc. bei Wahrnehmungen und Widerfahrnissen zu kontrollieren und zu zügeln.
- Rechte Achtsamkeit: Alle Aktivitäten, wie Stehen, Laufen, Atmen, Denken und natürlich auch das Handeln sollen achtsam gemacht werden.
- Rechtes Sammlung: Erst hier kommt es zu der eigentlichen und richtigen Erlösung und Freiheit. Rechte Sammlung bezeichnet die Fertigkeit, den unruhigen und abschweifenden Geist zu kontrollieren. Es geht hier im Wesentlichen um die Meditation, die vor allem die Konzentration auf ein einziges Phänomen (häufig der Atem) verwendet, wodurch der Geist von Gedanken befreit wird und zur Ruhe kommt.
Freitag, 6. August 2010
Jackfruit
راستش نمیخوام هر روز درباره یک چیزی که تا حالا ندیده ام و یا نشنیده ام اینجا چیزی بنویسم! واقعا خیلی چیزها وجود دارند که در جای دیگر ناشناخته هستند. برای مثال داشتم فکر میکردم به
J a c a
یکی از قدیمیترین میوه ها میباشد. من این میوه را تا به امروز نمیشناختم و بطور اتفاقی در یک عکس دیدم. این میوه از خانواده توت سفید است. از هند میاید ، میوه ملی بنگلادش است و در کشورهای آسیای جنوب شرقی بسیار دیده میشود. و اینکه هنوز دربقیه جاهای دنیا کاملا ناشناخته است
دنیا هنوزهم خیلی کوچک نشده ، ما که تقریبا نزدیک هند هستیم از وجود آن هنوز هم خبر نداریم
J a c a
یکی از قدیمیترین میوه ها میباشد. من این میوه را تا به امروز نمیشناختم و بطور اتفاقی در یک عکس دیدم. این میوه از خانواده توت سفید است. از هند میاید ، میوه ملی بنگلادش است و در کشورهای آسیای جنوب شرقی بسیار دیده میشود. و اینکه هنوز دربقیه جاهای دنیا کاملا ناشناخته است
دنیا هنوزهم خیلی کوچک نشده ، ما که تقریبا نزدیک هند هستیم از وجود آن هنوز هم خبر نداریم
!!
Montag, 2. August 2010
فوت 1
پدرم فوت کرد. روز جمعه اول مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۹ صبح. در سن ۷۰ سالگی. مادرم خبر آنرا به طرز فجیحی تلفنی به من داد. لحظه عجیبی بود. چونکه

پدرم مرد بسیار تلخ و خشکی بود. به جرات میتوانم بگویم که کسی را به مثل او نمیشناسم. رابطه من هم با او اصلا خوب نبود و احساس میکردم که هر چه پیرتر میشود ، تلخ تر و بی احساس تر میشود. دلیل اصلی اش را هیچ وقت نفهمیدیم. تقریبا بیست سالی میشود که با اعضاء فامیل اش ترک رابطه کرده بود. از نوع شدید! این در روحیه مادر و برادرم خیلی تاثیر منفی گذاشته بود. هر چقدر که مسن تر میشود ، حرفهای رکیک تر را استفاده میکرد و کارهایش عجیب تر میشد
چند وقت پیش سکته کرد. در بیمارستان به او گفتند که ۳تا از رگ هایش گرفته است. یکی از آنها حتی ۹۰% و باید عمل کند یا بالون بزند! این اصطلاح ها را آنجا یاد گرفتم! پدرم مسأله را دسته کم گرفت و با وجود هشدار دکتر غافلگیر شد. واقعه مرگ او از همه بیشتر برای مادرم دردناک بود. چرا که با وجود هم ناملایماتی ها از طرف پدرم برای فرار از تنهایی با او میساخت و اکنون که مقابل همچنین واقعیتی قرار گرفته ، بسیار از هم پاشیده است
...
وقتی که خبر فوت را شنیدم نمیدانستم که چه بگویم و چگونه رفتار کنم! اشگم نمیامد! و تمام افکار سرم در حول وحوش مادرم بود. از همان اول دو دل بودم که به ایران بروم یا نه! ولی عجیب بود ، هر لحظه فشار ناراحتی ها روی من بیشتروبیشتر میشد و من را در خودش غرق میکرد. بلاخره در یک ان تصمیم نهایی را گرفتم. میروم به ایران. برای ۴۸ ساعت. آنهم با داستانی عجیب که درقسمت دوم خواهم نوشت

پدرم مرد بسیار تلخ و خشکی بود. به جرات میتوانم بگویم که کسی را به مثل او نمیشناسم. رابطه من هم با او اصلا خوب نبود و احساس میکردم که هر چه پیرتر میشود ، تلخ تر و بی احساس تر میشود. دلیل اصلی اش را هیچ وقت نفهمیدیم. تقریبا بیست سالی میشود که با اعضاء فامیل اش ترک رابطه کرده بود. از نوع شدید! این در روحیه مادر و برادرم خیلی تاثیر منفی گذاشته بود. هر چقدر که مسن تر میشود ، حرفهای رکیک تر را استفاده میکرد و کارهایش عجیب تر میشد
چند وقت پیش سکته کرد. در بیمارستان به او گفتند که ۳تا از رگ هایش گرفته است. یکی از آنها حتی ۹۰% و باید عمل کند یا بالون بزند! این اصطلاح ها را آنجا یاد گرفتم! پدرم مسأله را دسته کم گرفت و با وجود هشدار دکتر غافلگیر شد. واقعه مرگ او از همه بیشتر برای مادرم دردناک بود. چرا که با وجود هم ناملایماتی ها از طرف پدرم برای فرار از تنهایی با او میساخت و اکنون که مقابل همچنین واقعیتی قرار گرفته ، بسیار از هم پاشیده است
...
وقتی که خبر فوت را شنیدم نمیدانستم که چه بگویم و چگونه رفتار کنم! اشگم نمیامد! و تمام افکار سرم در حول وحوش مادرم بود. از همان اول دو دل بودم که به ایران بروم یا نه! ولی عجیب بود ، هر لحظه فشار ناراحتی ها روی من بیشتروبیشتر میشد و من را در خودش غرق میکرد. بلاخره در یک ان تصمیم نهایی را گرفتم. میروم به ایران. برای ۴۸ ساعت. آنهم با داستانی عجیب که درقسمت دوم خواهم نوشت
به آغوش مادرم رسیدم ، هر دو راحت و ساکت شدیم! در زندگی بعضی از کارها را باید همان لحظه اش انجام داد و من خیلی خوشحال هستم که در این موقع تصمیم بنظر درستی را گرفتم. روز سوم پدرم که با اتوبوس به بهشت زهرا رفتیم حال مادرم ۲ بار بهم خورد و در قطعه نو که کاملا خاکی بود خلاصه وضعيتی تعصیف ناکردنی حاکم بود
در آنجا بلاخره به کمک مداح روزه خوان ، که تمام وقت با بلندگو بسیار بلند و غیر قابل تحملش اسم من و برادرم را با هم قاطی میکرد ، بسیار زیاد گریه کردم. شاید بخاطره مادرم ، شاید بخاطره ان لحظه غمگین و شاید هم بخاطره بی پدری! روحش شاد
!!
در آنجا بلاخره به کمک مداح روزه خوان ، که تمام وقت با بلندگو بسیار بلند و غیر قابل تحملش اسم من و برادرم را با هم قاطی میکرد ، بسیار زیاد گریه کردم. شاید بخاطره مادرم ، شاید بخاطره ان لحظه غمگین و شاید هم بخاطره بی پدری! روحش شاد
!!
در حیرتم از مرام این مردم پست این طایفه زنده کش مرده پرست
تا هست به دنیا بکشندش به جفا تا مرد به عذت به برندش سر دست
تا هست به دنیا بکشندش به جفا تا مرد به عذت به برندش سر دست
Mittwoch, 21. Juli 2010
منو ، مذهب
دقیقا نمیدونم که چرا مطالب واماکن مذهبی اینقدر در من شور ایجاد میکنند و یا حداقل میکردند. هنوزهم وقتی قرآن خوانی زیبای میشنوم ، موهای تنم سیخ میشود. از دوران نوجوانی ام شروع شد که به کانون توحید (در میدان کندی سابق ، روبرو خانه سابقمان) میرفتم. بعدها هم ، بعد از اسباب کشی از آنجا ، کما بیش در مسجد محله امان رفت و آمد میکردم. از امام مسجدمان هم خوشم میامد.امروز که فکر میکنم راستش نمیدونم برای چی و از چی او
یکی از خاطره های این دوران که از یادم نمیره: از طرف فدراسیون بسکتبال و مربی حال ان زمان عنایت ا.. آتشی برای تیم ملی نوجوانان دعوت شدم. جلسه اول تمرین که حالت انتخابی هم داشت ، در ماه رمضان بود ، در ساعت هشت شب! من که روزه داشتم ، بدون افطاری سر تمرین رفتم. آنقدر ضعیف حاضرشدم که من را سریع خط زدند. موقعیت خوبی که با نادانی از دست رفت. آه
بعد از چند صباحی برای من سوالات زیادی در مورد مذهب بوجود آمد. هر چقدر بیشتر میخواندم و تحقیق میکردم ، بیشتر سوال داشتم و کمتر کسی جواب قانع کننده ای به من میداد. پس از گذشت زمانی ، این سوال و جواب های سر در گم کنننده را رها کردم. در این سرزمین هم علاقه من به مذهب کم و بیش باقی ماند. و با وجود امکانات و آزادی های بیشتر (کتاب ، مقاله ، سخنرانی ، فیلم ، ...) توانستم اطلاعات زیادی هم درباره ادیان دیگر کسب کنم. ولی همان سوالها و همان تردید ها همچنان باقی ماند
بی شک یکی از مخوف ترین چیزهایی که در تمامی ادیان وجود دارد موضوع خرافات است! خرافات وحشتناک ترین حربه ای است که با ان انسانهای بیشماری را معتاد دین کرده اند. چه آنهایی که فکر میکنند برنده شدن تیم فوتبالشان به لطف حضرت زهرا بوده و یا آنهایی که بلند کردن وزنه را عنایت حضرت ابوالفضل میدانند! فقط بیچاره انسانهای واقعا محتاج ، که بعنوان آخرین نور امیدشان پارچه ای دوره میله میبندند و از ته دل دعا میکنند
و در پایان اینکه ، به نظرمن پیچیده ترین و مرموزترین دین مسیحیت میباشد که برای تحقیق تمام مطالب ان یک عمرکامل هم کفایت نمیدهد
!!
یکی از خاطره های این دوران که از یادم نمیره: از طرف فدراسیون بسکتبال و مربی حال ان زمان عنایت ا.. آتشی برای تیم ملی نوجوانان دعوت شدم. جلسه اول تمرین که حالت انتخابی هم داشت ، در ماه رمضان بود ، در ساعت هشت شب! من که روزه داشتم ، بدون افطاری سر تمرین رفتم. آنقدر ضعیف حاضرشدم که من را سریع خط زدند. موقعیت خوبی که با نادانی از دست رفت. آه
بعد از چند صباحی برای من سوالات زیادی در مورد مذهب بوجود آمد. هر چقدر بیشتر میخواندم و تحقیق میکردم ، بیشتر سوال داشتم و کمتر کسی جواب قانع کننده ای به من میداد. پس از گذشت زمانی ، این سوال و جواب های سر در گم کنننده را رها کردم. در این سرزمین هم علاقه من به مذهب کم و بیش باقی ماند. و با وجود امکانات و آزادی های بیشتر (کتاب ، مقاله ، سخنرانی ، فیلم ، ...) توانستم اطلاعات زیادی هم درباره ادیان دیگر کسب کنم. ولی همان سوالها و همان تردید ها همچنان باقی ماند
بی شک یکی از مخوف ترین چیزهایی که در تمامی ادیان وجود دارد موضوع خرافات است! خرافات وحشتناک ترین حربه ای است که با ان انسانهای بیشماری را معتاد دین کرده اند. چه آنهایی که فکر میکنند برنده شدن تیم فوتبالشان به لطف حضرت زهرا بوده و یا آنهایی که بلند کردن وزنه را عنایت حضرت ابوالفضل میدانند! فقط بیچاره انسانهای واقعا محتاج ، که بعنوان آخرین نور امیدشان پارچه ای دوره میله میبندند و از ته دل دعا میکنند
و در پایان اینکه ، به نظرمن پیچیده ترین و مرموزترین دین مسیحیت میباشد که برای تحقیق تمام مطالب ان یک عمرکامل هم کفایت نمیدهد
!!
Abonnieren
Posts (Atom)